گنج

شمارهٔ ۵ - ترجمه اشعار ایل بیگی مرحوم جانشین تیمور

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۶۶ بیت
آرم از قول بزرگان مه برون از زیر ابرطاعت عالم کنم تا بشکنم بازار جبر
گرم گردم در تماشای پلنگ و شیر و ببرمنع نتوانم نمود از مردم بی تاب و صبر
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
روزگاری شد که من تقلید دنیا می کنمسینه پرشور و فغان سر پر ز سودا می کنم
اهل دنیا را درین دنیا تماشا می کنمهمچو موسی روی خود در طور سینا می کنم
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
شعله آتش در ایران سخت ظاهر می شودآشکارا حکم از سلطان قاهر می شود
هر زمان ظلم و ستم از خلق صادر می شوددور دور شاه عالمگیر نادر می شود
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
جمله خاصان دور از شهر و وطن خواهند شدبلبلان آواره از طرف چمن خواهند شد
پادشاهان کشته بی غسل و کفن خواهند شدخسروان زند کم روزی بزن خواهند شد
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
آنزمان اسرار پنهان آشکار آید همیزینت و آئین و زیور بیشمار آید همی
هر که مست از خواب غفلت هوشیار آید همیهر که ناهموار شد هموار و خوار آید همی
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
دولت قاجار خواهد سکه زد بر سیم و زربرجهد تیمور شاه از خواب و گردد باخبر
با سر آید در صف میدان و سازد ترک سرهر طرف بینی شرار فتنه و آشوب و شر
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
دسته چابکسواران بیدرنگ آید همیروز صید شیر و نخجیر پلنگ آید همی
یک گل از یک شاخ با صدگونه رنگ آید همیعرصه گیتی بچشم خلق تنگ آید همی
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
مردی مردم مبدل بر گزاف اندر شودراستی چون صارم کج در غلاف اندر شود
خلق را سرمایه از لاف و خلاف اندر شودگفتگوی مردمان با تلگراف اندر شود
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
شورش و غوغا عیان در ملک ایرانی شودوز گرانی دردها بر خلق ارزانی شود
نیکمردی همچو مردان زایل و فانی شودآنکه بودت یار جانی دشمن جانی شود
اینچنین بوداست و خواهدشد چنین ای دوستان
ای دریغا کم غم دوران دلی دارم بتنگهر طرف سرباز بینم با قطار و با فشنگ
هر زمان در گوشم آید نعره توپ و تفنگکشور ایران بعینه گشت خواهد چون فرنگ
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
قولشان یکسر خلاف و عهدشان یکباره سستلاله هاشان خار و زر مس کارهاشان نادرست
کس درین مردم درستی یا جوانمردی نجستنصف ایران روس برد ایرانی از آن دست شست
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
در بر مردم نمانده غیرت ناموس و ننگچون زنان پوشند مردان جامهای رنگ رنگ
امردان بینی تو چون دوشیزگان شوخ و شنگدیده مست از خواب غفلت سرگران از چرس و بنگ
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
ای برادر قتل و تاراج است در پی زینهارکار گیتی هست یکسر صورت و نقش و نگار
می رسد هر دم بگوشم نعره چابکسوارساعتی صد رنگ در چشمم نماید روزگار
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
خلق را بینم که از ره سوی بیراه اندرندکمترک در حکم و فرمان شهنشاه اندرند
ماده وارند این نران با عقل کوتاه اندرندوز چراغ و چرخ با گردون و با ماه اندرند
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
کار باطل در جهان از حد و حصر افزون شودهر سری دنبال میلی از سرا بیرون شود
آه و واویلای مظلومان سوی گردون شودناقه لیلی روان در خرگه مجنون شود
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
ناقه لیلی روان در مرغزار آید همیرخش رستم در کنار جویبار آید همی
دلدل و شبدیز خسرو رهسپار آید همیاسب آهن پای در تک راهوار آید همی
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
اسب آهن پا که بینی آتشین دارد شکممیبرد هر لحظه صد فرسنگ ره یا بیش و کم
دود از گوشش رود بر چرخ گردون دمبدمبی صدا چابکسواری تند بردارد قدم
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
کار مردان اندرین موقع بنامردی رسدگاه در بازارشان گرمی گهی سردی رسد
لاله را زان قوم نیلی پیرهن زردی رسدکی دوائی دردشان را به ز بیدردی رسد
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
مشکمویان پادشاهی ماهرویان دولتیمی فروشان اندرونی باده نوشان خلوتی
جامه کوتاه و برهنه سر غزال تبتیرخت سیمین مخطط همچو حور جنتی
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
بانگ ساز هفت سر آید مدانش سرسریگوش گردون کر شود ز آوای کوس حیدری
گلعذاران گرد بینی با دو زلف عنبریباغها بی باغبان دردانها بی مشتری
اینچنین بوداست و خواهدشد چنین ای دوستان
لشکر قاجار را یغما شود شمشیر و خودسر بریده تن دریده دیده تر دل پر ز دود
منکران را سیل خون جاری ز تن مانند رودبگسلد از خرقه دستاربندان تار و پود
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان
طاعت مردم در آن هنگام مجبوری شودسینه بازار و برزن جمله بلوری شود
شهر پر ز آیینه چینی و فغفوری شودروزگار پهلوانی و سلحشوری شود
اینچنین بود است و خواهد شد چنین ای دوستان