شمارهٔ ۱۰
من که در دانش و هنر طاقمشمع ایوان و شمس آفاقم
دختر قاضی نیشابورمماه پرویز و شاه شاپورم
رشک شیرین و جفت پرویزماز لب اندر سخن شکر ریزم
بی بی آغاست نام فرخ منشهد گیرد شکر ز پاسخ من
هست اشرف برادرم قاضیکه از اویند شاهدان راضی
زده در زرگران و فوشنجاناستکان و پیاله و فنجان
بسکه مشتاق وصل و تشنه وقفمیجهد از زمین خانه بسقف
زن قاضی است خانم اشرفصاحب اعتبار و مجد و شرف
عیبش این بس که در بلندی و پستریش قاضی ندارد اندر دست
قاضی از وصل زن ملول و ستوهدل زن هم ز شو پر از اندوه
هر دو ناگفته و نسنجیدهاز حریف شبانه رنجیده
مصلحی نیست کژ طریق صلاحاین دو دل را دهد بهم اصلاح
تا بدانند قدر یکدیگربه برند از نهال مهر ثمر
تا بغلطند بر فراز سریرتا بسایند استخوان بحریر
تا بیفتند هر دو از حرکتدور ماند قضای بی برکت
از دل و جان رفیق و دوست شوندچون دو مغز اندرون پوست شوند
نوشی و قاضیه دو خواهر منراست گویم دو گنج گوهر من
قاضیه خواهر بزرگ من استگوسفند است اگر چه گرگ من است
چشمه نوش از لب نوشیبر دهان بسته قفل خاموشی
دختر خواهرم بود مخصوصکه کند وقف بر عموم و خصوص
تا علی اوسطش شناخت بهاگفت خیرالامور اوسطها
پسر من غلام حیدر خانشکلائی است تازه اندر خوان
گشته رویش شعار شاه حبشزده مویش بهند و چین آتش
شوهرم رفته است در تربتاز وطن رو نهاده در غربت
بر کمر زد ز چابکی دامانتا که نظمیه را دهد سامان
کار نظمیه را نکرده درستخفته با دختر ریاست پست
ای صبا گر رسی بر آن سر کویاز زبان من حزین برگوی
کوه سیماب را بتیشه تیزبیستون کردی ای ملک پرویز
وصل شیرین نصیب خود کردیعالمی را رقیب خود کردی
اندر آن بزم دلکش عالیجای فرهاد کوهکن خالی