گنج

شمارهٔ ۲۲ - تمثیل

یکی دختری داشت در کار مرگوزین زندگی مانده بی ساز و برگ
پریشیده گسیویش از انقلابز گلبرگ رخساره اش رفته آب
ز بی دانشی مادر مهربانبکف شانه و غازه بهر جوان
گهی تاب می دادش از شانه مویگهی سرخ می کردش از غازه روی
یکی گفتش ای زال انده نصیبمکن خسته را بی دوا و طبیب
یکی چاره کن رفتنش را به گورو گرنه چه از سرمه با چشم کور