گنج

بخش ۲۰ - زاری کردن فرنگیس در فراق والده بلقیس بانوی خود

از آن سو فرنگیس ژولیده مویخروشیده جان و خراشیده روی
بزد قفلی از آهن اندر حصارکه دشمن نیارد بدان سو گذار
پس آنگه بر آمد به بالای بامفروزنده مانند ماهی تمام
بدست اندرش دست بلقیس زارخروشان و جوشان چو ابر بهار
چو افتاد چشمش به بانوی خویشفرنگیس بگشود گیسوی خویش
برآورد آوازه از سطح بامکه ای بانوی مهربان تر زمام
برفتند یارانت زین جایگاهکجا بی سپهدار ماند سپاه
همه رخ نهفتند از یاریتنکردند دیگر هواداریت
من و دخترت اندرین آستانبماندیم چون مهربان پاسبان
چو دشمن بتازد در اینجا سمندببام حصار اندر آرد کمند
بمانیم در دست خون خوارگانبما بر بگویند سیارگان
کجا لاف نیروی مردان زنیمنتابیم از ایراکه گریان زنیم
اگر خان اکبر به بیند مرابدین خرمی کی گزیند مرا
ز بند گران دست بندم کندبه پستان ز یک سو کمندم کند
همی روز روشن گشاید سرمبرهنه سر آرد به خیل اندرم
مرا گردن از بند سنگین کندزخون اندرم پنجه رنگین کند
به سختی و زاری بیازاردمگرفتار بندگران داردم
خروشد درون و خراشد رخمبه تندی و تلخی دهد پاسخم
ترا خوش که رفتی و آسوده ایز آهنگ دشمن نفرسوده ای
نیفتادی اندر کمند عدونگشتی ابا دشمنان روبرو