بخش ۱ - شورشنامه
سراینده داستان نویرقم زد بر این صفحه بانوی
که دانند مردان این کهنه دززنان را نباشد سزاوار عز
بجز کجروی نیست در کارشانخط راست ناید بپرگارشان
ندیدی مگر بانوی خانقاهبجادو برد عابدان را ز راه
همه کار او جادو ریمن استهمانا که بدتر ز اهریمن است
سر شیر نر کوفت از مادگیکه در جنگ میبودش آمادگی
علمهاش بیرون خرگاه بودغلامانش نزدیک درگاه بود
ز بس کجروی کرد در انجمنبجوشید زین غصه، خان حسن
بپیچید بس زین پراکنده گیبخود گفت افسوس ازین زندگی
که بیگانگی ز آشنایان خطاستبد اندیشی از دوستان نارواست
من این شوخ را دوست پنداشتموز او بس امید بهی داشتم
ندانستم اینسان درشتی کندسموری چنین خارپشتی کند
ندانستم اینسان دلیری کندگوزنی چنین شیرگیری کند
ندانستمی ترکتازی کندبکوتاه دستی درازی کند
ندانستم اینگونه شیدا شودبکام بداندیش رسوا شود
گر این داستان خوب می دیدمیکی این ننگ بر خود پسندیدمی
کی او را بدین پایه بنشاند میسزای بدی را بدی خواند می
چو او را زره برد اینگونه دیوبرم داد او نزد کیهان خدیو