شمارهٔ ۶۸
بحر رحمت آسمان مکرمت شه کامرانخسروی کز برق شمشیرش دل شیر آب شد
آب و نانی داد سگان ری از فضل خویشتا گرسنه سیر و تشنه از کفش سیراب شد
اب او بی آبرویان را همی افزود آبزان که دخلش سر به سر در کیسه میراب شد
وجه نانی هم بداعی دادکان را ناظرشخورد و چون قورباغه از تنبوشه در زیر آب شد