گنج

شمارهٔ ۴۳

بسکه از بخت خویش مایوسمجاودان اندرین سرای سپنج
روز تا شب بسان نرادانبا غم دل همی زنم شش و پنج
استخوانیست پیکرم بی گوشتمانده بر جای چون شه شطرنج
پیکرم را بود چو زلف بتانشکن و تاب و پیچ و چین و شکنج
بدماغ و دلم زمانه نهشتفکر موزون و طبع قافیه سنج
راست گوئی که خورده ام افیونیا شراب و حشیش و بذر البنج
سمر است این سخن که گنج رسدمردمان را پس از کشیدن رنج
گر چنین است بنده را ز چه رویاز پس رنجها نیاید گنج
آری ار بخت من مساعد بودتن زارم نخستی از قولنج