گنج

شمارهٔ ۲۴۹ - مسمط راز تیموری

۳۹ بیت
بشنو ای فرزند تا ازین دفترخوانمت از بر راز تیموری
یک گروهی را بینم اندر سر
جقه عدل است تاج منصوری
حرفشان باشد سکه اندر زرحکمشان جاری در همه کشور
کس نگوید چون کس نپیچد سر
چون رسد زایشان حکم و دستوری
دیگران را قول ناروا جستیگرچه شاهان بر تخت و عاجستی
لیک اخراج از تخت و تاجستی
می کشد زین باد شمعشان کوری
ذوالفقار آنروز می کشد افزونپیکر شکاک می کشد در خون
با اجل نزدیک با فنا مقرون
از طریق حق هرکرا دوری
آید آن شیری کز ره معراجاز نبی بگرفت خاتمش را باج
بسته خواهد شد راه حج بر حاج
ثبت طومار است حکم مجبوری
آنکه در محشر صاحب اورنگبار موتش کین با یموتش جنگ
ذوالفقار او گیرد از خون رنگ
سوسنش گردد چون گل سوری
آتشی بینم اندرن آن هنگاماز ثری تا عرش از افق تا بام
خلق عالم را پیکر و اندام
می بسوزد چون شمع کافوری
یار گردد روم با فرنگی زودهندو ارمن می کند نابود
هم یهودی هم داسن ارنائود
شور چنگیزی است قتل تیموری
مردمان کوه ساکنان یممکه و تفلیس تا یموت از غم
مات و خوار و زار درهم و برهم
غرق اندوهند جفت رنجوری
هرکه در دنیا واجب التعظیمبر سریر عدل می شود تسلیم
بندگی سازد شاه هفت اقلیم
ور سلیمان است می کند موری
ذوالفقار از ظلم می کند بنیادخاک شکاکان می دهد برباد
تانهند از سر تا برند از یاد
نشاه خمر و شور مخموری
بندگان بیدار روزگار آزاددر مراد خویش دوستان دلشاد
مملکت آباد رسته از بیداد
چون دل مؤمن چون رخ حوری
خاطر تیمور آنزمان شاد استباقی آن عصر دوره داد است
از ادیب این راز روشن افتاده است
ز آنکه مستان را نیست مستوری