شمارهٔ ۲۰
شنیدهام چو سلیمان به تخت داد نشستخرد به درگهش استاد و چشم فتنه بخفت
ز دور دید که گنجشک نر به جفت عزیزترانهخوان و سرود آنچنان که شاه شنفت
من این رواق سلیمان توانم از منقارز جای کند و به دریا فکند و خاکش رفت
به خشم شد شه و گنجشک بینوا چون یافتکه این حدیث شهنشه شنید و زان آشفت
بگفت خشم مگیر ای ملک ز لغزش منکه پیش همسر خود لافها زدم بنهفت
چرا که لاف زدن کیمیای مرد بودبرای آنکه کند جلوه در برابر جفت
گرفته بود دل شهریار از آن گفتارپس از شنیدن این عذر همچو گل بشکفت
شنیدن سخن راست خشم وی بزدودگناه او همه بخشید و عذر او پذرفت