گنج

شمارهٔ ۱۶۳

ای ملک ملک فضل ای که خرد رااز کلماتت ذخیرتست و مؤنه
اشراق ار پرتوی ز شرق دیدیتیره نمودی روان ابن کمونه
یک دو سه مثقال چای لعل مصفازی تو فرستادم از برای نمونه
تا که بنوشی و با مذاق شکر بارنیک بسنجی که هست چون و چگونه
تا ببر قلزم است رحل ینابیعتا بدر، بنطس است بندر تو نه
تا که نه باز هر مار باشد هلیونتا که نه با نیش کژدم است درونه
یار ترا سبز باد تارک و افسرخصم ترا زرد باد چهره و گونه
روزت فردا به فال خوشتر از امروزحالت آینده سال به ز کنونه
شاطر عباس چون خمیر سخن رامشت زند در تغار و گیرد چونه
ریش عطارد بکون وی رودار کرددر فن دانش چو من پیازش کونه