گنج

شمارهٔ ۱۳۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۱۴ بیت
خدایگانا از گرد راه موکب توخدا گواست که شد چشم بندگان روشن
ورود مقدم میمونت اندر این سامانبود چو مقدم اردی بهشت در گلشن
تو زنده سازی در ملک داد و دانش راچنانکه باد بهاری به باغ سرو سمن
ولی چه سود که این بنده با هزار دریغرهین بستر در دم درون بیت حزن
شکسته بازویم از سنگ منجنیق قضافتاده حیران چون مورلنگ در به لگن
زمانه پنجه و بازوی حقگذار مراشکست تا نتواند گرفتن آن دامن
به خیره ز آن که ترا دامنی است پهن و درازفراخ بر قد و بالای این سپهر کهن
به فضل خویش کنی هر شکسته را جبرانز لطف خویش کنی هر رمیده را ایمن
علی الخصوص رهی را که از نخستین روزدر آستانه رفیع تو بوده است وطن
بگیر دستم و جبران کن این شکستگیمکه دست چرخ نیارد به بسته تو شکن
بنان سحر بیان مرا که در مدحتز خامه عنبر سارا فشاند و مشک ختن
به جرم آنکه ز دامان خواجه گشت جدابهم شکست و شد اکنون و بال در گردن
ولی چه باک که گر دستم اوفتاده ز کارنمانده است زبانم به مدحتت ز سخن
گرم چو شاخ صنوبر شکسته دست امیدبه صد زبانت سرآیم مدیحه چون سوسن