گنج

شمارهٔ ۱۳۹ - خطاب به شیخ نظرعلی

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ارهای۳۴ بیت
گر نظر علی بمن درفکند نظاره ایاز پس مرگ بخشدم زندگی دوباره ای
پیرو دلیل عاشقان آنکه ز نور معرفتپیر خرد بحضرتش کودک شیرخواره ای
از سخنی چو انگبین کرده ز موم نرمترخاطر منکری که شد سخت چو سنگخاره ای
ما همه کودکان او کارگر دکان اودر طلب مکان او خسته ز هر کناره ای
ما پی دفع خواب خوش خاسته از مقام خوداو ز برای خواب ما ساخته گاهواره ای
بستر و خوابگا همان نیست در آستان اوجز دل شرحه شرحه ای یا تن پاره پاره ای
زاهد جرعه نوش اگر مست شد از عصیر میصوفی خرقه پوش اگر چرخ زد از عصاره ای
مامی و کو کنار را کرده فدای یک نظربی مدد پیاده ای یا نفس سواره ای
جز نظر علی در این بستر آفت و مرضپیکر دردمند را نیست علاج و چاره ای
ای نظر علی دلم در ره انتظار توهست پی فدا شدن منتظر اشاره ای
جسم من از عنایتت دوخته سبز جامه ایگوش من از حکایتت ساخته گوشواره ای
ناله شوق سر کنم دیده ز اشک تر کنمسبحه ات از گهر کنم تا کنی استخاره ای
سنگ من از تو زر شود لنگ چو مسرعان دوداشتر مست می رود بر زبر مناره ای
سینه تو ز نور حق روشن و با فروغ شدچون ز شراب لعلگون مغز شرابخواره ای
قلب مسیح خرم است از برکات مریمیبزم خلیل روشن است از حرکات ساره ای
خیز ز نور هفت تن باش چراغ انجمنای پی الصلا بزن نعرة البشاره ای
چار فرشته را بخوان تا که بگسترند خوانکامده بهر استخوان کرکس و لاشخواره ای
هفت تنان و هفتخوان چار دهند در شمرزانکه به از چهارده نیست دگر شماره ای
هر که بدید در فلک شمع مه چهاردهکی بنظر خوش آیدش روشنی ستاره ای
پیش در مغار تو جامه خصم شد گروخفته پلنگ تیز دو در بن هر مغاره ای
نایب و جانشین حق تازه نماید این ورقبرده ز انبیا سبق رانده بدشت باره ای
ساقی رو گشاده ای مست ز جام باده ایشاهی و شاهزاده ای ماهی و ماهپاره ای
بحر خجل ز موج او، چرخ کمینه اوج اوساخته نیست فوج او، از صده و هزاره ای
شه چو باصفهان رود، دجال از جهان رودتا که ز شهشهان رود جنگ به جوی باره ای
نوبت سرمدی زند، طبل محمدی زندنغمه داودی زند، با دهل و نقاره ای
غیر شهاب و بوالوفامیر و حبیب و مصطفینیست بصفه صفا انجمن و اداره ای
ای تن خسته حزین از برکات یوم دینمالک خاتم و نگین صاحب طوق و پاره ای
تو ز هنر صحیفه هم بخرد خلیفه‌ایپیر بنی‌حنیفه‌ای میر بنی‌فراره‌ای
زیر لوای حیدری همسفر حذیفه ایپیش بساط جعفری همقدم زراره ای
نزد خلیفه جوان منتصر الخلافه ایپای سریر خسروان منتظر الصداره ای
هست رخ تو چون زری سینه تنور اخگریاشک تو عقد گوهری چشم تو چون فواره ای
باش بفکر بستگی تا برهی ز خستگیکی رسدت شکستگی گر تو درستکاره ای
آور گاو خویش را ماله و گاو و خیش رابین پس کار و پیش را گر ز پی بهاره ای
گفتمت این غزل از آن بحر که گفته مولوییاور من تویی بکن بهر خدای چاره‌ای