شمارهٔ ۱۲۴
دیدم میان کوچه پیر لبو فروشیبار لبو نهاده پشت دراز گوشی
می گفت گرم و داغ است شیرین لبوی قندیوافکند از این ترانه اندر جهان خروشی
طفلان پی چغندر باجهد و سرعت اندرچون صوفئی قلندر دنبال دیگجوشی
ناگه درشکه خان از آن طرف گذر کردخان اندر او نشسته باکر و فرو جوشی
چرخ درشکه خر را غلطاند و بر زمین زدتا زانوان فرو شد دستش بلانه موشی
پالان خر ز دوشش وارونه شد تو گفتیدستار باده نوشی است در بزم می فروشی
پیر ستمگر آمد بگرفت گوش و دمشهنی نمود و هوئی هشی کشید و هوشی
چندان زدش که او را بر جا نماند دیگرنه شانه ای و پشتی نه گردنی و نه دوشی
ز آنجا که جز تحمل کاری نمی تواندبا جابری ذلیلی با ناطقی خموشی
مسکین الاغ می گفت ای پیر بیمروتدانستی ار ترا بود فرهنگ و عقل و هوشی
جرم من اینکه هستم فرمان برو مطیعتایکاش جای من بود یک استر چموشی