شمارهٔ ۱۲۲
گویند در دهی رفت بزغاله ای ببامیبرطرف بام می کرد چون غافلان خرامی
طباخ آرزویش اندر تنور سینهدر دیگ فکر می پخت هر دم خیال خامی
ناگاه دید در دشت پوینده ماده گرگیاز مکر کرده شستی وز حیله بسته دامی
بزغاله را در آن بام از دور دید و شد پیشبنمود با تواضع بر روی او سلامی
گفتش من و تو خویشیم بنگر بحال خویشانتا از شراب مهرت مشگین کنم مشامی
در خلوتی که آنجا نبود بجز من و توباید نشست و با هم زد محرمانه جامی
وانگاه گوش خود را بگشای و باش خامشتا عرضه دارم از دوست در حضرتت پیامی
بزغاله گفت خویشی بی سابقت نباشدمن در قبیله خویش نشنیدم از تو نامی
از ناشناس باید کردن حذر به تحقیقبرنص هر کتابی بر قول هر امامی
بعد از وفات بابا این بنده را نمانده استنه غمخوری نه خویشی نه خواهری نه مامی
گرگ از سماع این حرف دندان فشرد و گفتازین سخت تر بگیتی نشنیده ام کلامی
رو شکر کن که چون من بی خانمان نماندیاندر پناه صاحب داری سرای و بامی
بزغاله ای و دربام آسوده می زنی گامغافل ز کید ایام صبحی بری بشامی
زین بام اگر پریدی وندر چمن چریدیاز دست من چشیدی حلوای انتقامی
این کبر و ناز و سودا بگذاشتی به یک جاگر برزنم ز سیلی اندر سرت لجامی