شمارهٔ ۱۵ - آیین نصیری
ابتدا هست یار و آخر نیزحکم خاوندگار حی عزیز
آنچه بنوشته اندرین ورق استشرط و اصل شدن باهل حق است
اهل حق را درین دوازده ماهده و دو خدمت است بی اکراه
هر که در راه حق نیاز بردرو بدرگاه کارساز برد
تاج دولت بسر نهد او راصد برابر عوض دهد او را
تو برو فیض دست خویش بپاشکار با دین کس نداشته باش
که همه بندگان او باشندگر بزرگند یا که او باشند
هر که داخل درین طریقت شدقرض او روزه حقیقت شد
هست در روزه اولین آدابشست و شوی تن و لباس در آب
گرچه تطهیر باطن است نخستهم بظاهر در آب باید شست
پس زمال و طعام و کسوت خویشکرد باید نیاز بر درویش
وانگهی غسل روزه باید کرددل چو می تن چو کوزه باید کرد
روزه تو بود سه روزه تمامده بیاران درین سه روزه طعام
از اناث و ذکور و خرد و کبیرفرض باشد بهر تنی ده سیر
کز برنج لطیف ساز دهندبر سر خوان دوستان بنهند
لیک بر هر نرینه واجب دانکه خروس همیکند قربان
بایدت این سه روزه برد بسرشادمان چون بشاخ لاله تر
ز آنکه حق جو همیشه دلشاد استخانه چون جای حق شد آباد است
چار شب خدمت چهار ملکفرض باشد ترا درین مسلک
ز آنکه آنان عناصر فلکندحامی حق و ناصر ملکند
بادبان سفینه عشقندچار رکن مدینه عشقند
ملکوت خدای را شاملعرش حق را همی شده حامل
قبض و بسط امور در یدشانخارج از تخت و فوق مسندشان
آنچه کاری بعشقشان در باغروید از خاک جای لاله چراغ
اندرین چار شب زفکرت وهشگوسفند ار نشد خروس بکش
مرد باید بقدر قوه خویشفیض بخشد همیشه بر درویش
هر چه افزون دهد عطا و نیازحق مر او را زیاده بخشد باز
هشتمین خدمت ای ستوده سیرهست از بهر میر اسکندر
که نر و ماده هر یکی ده سیرپخته سازد برنج بهر فقیر
خانه یک خروس در این خبرفرض باشد وان تزد لاضیر
نهمین دان کلوچه رزبارآنکه رانده است و هم را ازبار
مایه این کلوچه آرد بودمرغ و بره بزیر کارد بود
هر چه این خوان نکوتر و بهترگوسفند و خروس فربه تر
جای آن بهتری و نیکوئیسبز گردد دگر چه میجوئی
دهمین خدمت تو قربان استدادن جان براه جانان است
اهل حق را سزد که در همه سالوقت محصول خود زمال حلال
بره تندرست و فربه و نردر ره حق همی ببرد سر
بفقیران از آن نواله دهدمی کشان را در آن پیاله دهد
بر تن جانور دریدن دلقهست بهر رفوی جامه خلق
جانور را همی کشد بندهکادمی را از آن کند زنده
ورنه آنکس که جان نتاند دادگر شود جانستان بود بیداد
خدمت یازده که لازم شدخاص اسفندیار خادم شد
ده و دو خدمت ای نکو هنجارهست زآن قلی، مصاحب یار
واجب است این دوازده خدمتزین فزون خیر گشته نی سنت
خیر چون بیشتر اثر بیش استچون درختت فزون ثمر بیش است
هر که در راه حق نیاز دهدحق مر او را علاوه باز دهد
طالبا پیرزاده را بشناسکار او را زکس مگیر قیاس
بپرستش که پیرزاده تستبسوی حق در گشاده تست
خضر راه تو اوست در ظلماتوز کف او بنوش آب حیات
هادی تست بر حقیقت عشقپدر تست در طریقت عشق
چون پدر شد بدان که هیچ پسرزن نگیرد زخاندان پدر
نیز باید که پیر زاده تونبرد زن زخانواده تو
بجز این هر کش اختیار بوددر خور عار و نار و دار بود
نکند طالب آنچه زشت و بدستنخورد آنچه آفت خرد است
نشود جز زیاد مولا مستجز بدامان حق نیازد دست
از ربا و دروغ پرهیزدقول خود با قسم نیامیزد
نام حق را برایگان نبردپرده ننگ و نام کس ندرد
حسد و بغض و عجب و کبر و غرورهمگی راز خویش سازد دور
دور باشد زدزدی و تهمتراست با هر گروه و هر ملت
نکند با کمند و تیر شکارترساند بجانور آزار
نشود بیوفا و حق نشناسعصمت خلق را بدارد پاس
نظر بد بعرض کس نکندبلواط و زنا هوس نکند
ور بناموس اهل حق بیندمرگ را بر حیات بگزیند
قتل او واجب است بر بارانکه بود در صف تبه کاران
یار بیگانه باش همچون خویشمنگر در نژاد و مذهب و کیش
که همه بندگان یار حقندکلمات حقند و در ورقند
بهر حق جمله را ستایش کنذات حق را بدل نیایش کن
پاک می کن زبان و دیده و دلدست و تن ظرف و جامه و منزل
همه را شست و شو ده از اخلاصتا درائی درون خلوت خاص
پاک شو تا رهی زبند نجسهمچو زر وارهی از آهن و مس
نجس آن قی که شد زلب بدرونهست آن کز دهان شود بیرون
هر چه شد در دهان رسید بدلهرچه در دل بدوست شد واصل
پس بدل هرچه شد رسید بحقپاک دان هر چه شد بحق ملحق
نجس آن که شد که از دهان ریزدبا دروغ و دغل در آمیزد
آنچه بیرون شد از دهان مردارهست کز دوست نیست برخوردار
میوه باغ خلق را مربایکه نکردی تو آن درخت بپای
رایگان خوردن تو باشد زشتاز درختی که آن نه بهر تو کشت
لیک تسکین نفس را ز آن شاخاندکی خور ولی مبر در کاخ
از ستوران خود بکشت کسانضرر و آفت و زیان مرسان
تنگ بر اهلبیت خویش مگیرکه عیالت گرسنه باد و تو سیر
حق نباشد از آن کسی خرسندکه از او شاد نی زن و فرزند
هیچ زن را طلاق نتوان دادمگر آن زن که عرض داده بباد
یا رود بی اجازه شوهراز سرا آن پلید بدگوهر
یا خیانت بمال و نام کندکه حلال ترا حرام کند
آنزمان از وصال او بگریزهمچو خاشاک خشک از آتش تیز
دیده بربند از وصال عروسچون کند ماکیان صدای خروس
زاده چو عاق بر پدر باشدیا بمادر دمش هدر باشد
بایدش پند داد اگر از پندبه نشد کشت باید آن فرزند
با زن اجنبی بیک خانهمنشین ای ز داد بیگانه
ویژه چون خانه شد تهی از غیرشر در آنجا مسلط است بخیر
هست شیطان بر آدمی دشمننار بجهد چو سنگ دید آهن
بشنو از من ز روی فکر سخنبر زن اجنبی نگاه مکن
خور و خفتن مجو فسانه مگویخاصه آن بانوی که دارد شوی
همچنین واجب است بر هر زننرود رو گشاده در برزن
تن خود را ز چشم نامحرمباز پوشد کند چو آهو رم
نزد صاحبدلان با گوهرنیست محرم بزن مگر شوهر
بار سنگین منه به پشت ستورکه ز انصاف و عدل باشد دور
از علیق و علوفه شان تو مکاهسیرشان کن در آخور از جو وکاه
زان حذر کن که او از بحق نالدحق دو گوشت زقهر خود مالد
کم فروشی خلاف فرمان استکه ترازوی حق بمیزان است
آنکه با سنگ کم متاع فروختآتش از سنگ جست و ریشش سوخت
آب در شیر گاو کرد آن کردآمد آن آب و ماده گاو ببرد
میهمان چون درآید از درگاهباش در پیش او چو خاک براه
با جبین گشاده اش بپذیریا گل و نقل و باده اش بپذیر
در برویش مبند و عذر مجویتا نبندد خدا درت بر روی
شرم ناداری از میان بردارهرچه داری بیار و باک مدار
خانه گر از فلان و از بهمانخانه صاحب حق است و ما مهمان
میهمان را چگونه می شایدکه در حق بدوست نگشاید
ذکر حق کن همیشه بر لب وردیاد استاد خود کن ای شاگرد
غم روزی مدار ای کودکآنکه جان داد نان دهد بیشک
تا نبودی تو گردگار قدیرکرد پستان مادرت پر شیر
آنکه در کودکیت را نگذاشتهم پیری نگاه خواهد داشت
سخن مغز را بپوست مگویراز بیگانه را بدوست مگوی
همچو خم راز دار و سنگین باشنه چو گلبن که راز گل زو فاش
دست در کاردار و دیده براهمفکن جز بروی دوست نگاه
نظرت سوی راه حق باشدتا تنت در پناه حق باشد
سیدی را که گوسفند و خروسکرد قربان بده بدستش بوس
وآنگهی پنجشاهی از زر خویشکن براهش نثار ای درویش
لیک سید چو خارج از ره شددستش از وصل دوست کوته شد
نه بر او نذر می رسد نه نیازبگل از وی بدیگری پرداز
چون نشینی درون صحبت جمعهمچو پروانه باش ناظر شمع
حرف دنیا مزن در آن محفلکار تنها مکن بخلوت دل
لب فروبند و گوش هوش گشایکینه ز آیینه درون بزدای
نظرت را بروی پیر افکنشاخ انکار را ز ریشه بکن
باش یکباره پای تا سر گوشدل پر از داستان و لب خاموش
با حریفان یکدل یکرنگشاد زی رخ گشاده نی دلتنگ
اهل انکار را بخلوت خاصمبر ایجان که نیستش اخلاص
یار ما از میانه اغیاردوست گیرد ولی نگیرد یار
ای پسر دستگیر یاران باشساقی بزم میگساران باش
زندگانی را عزیز دار و نکودر بر زنده سوگ مرده مگو
صبر کن در عزای خویشاوندشو شکیبا بماتم فرزند
شادمان باش از آنکه بتواندآنچه بخشیده از تو بستاند
هم ببخشد ترا پس از ستدنعبث است از تو دست و پای زدن
باش دایم ز قهر حق بهراسهیچکس را بغیر حق مشناس
کابتدا یار و انتها یار استحکم خاوندگار در کار است