تکه ۱ - ابیات پراکنده از رباعیات
چون نیست شدی، هست ببودی صنماچون خاک شدی، پاک شدی لاجرما
وای ای مردم داد ز عالم برخاستجرم او کند و عذر مرا باید خواست
مرغی به سر کوه نشست و برخاستبنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست؟
بیغم دل کیست؟ تا بدان مالم دستبیغم دل زنگیان شوریدهٔ مست
جز درد دل از نظارهٔ خوبان چیست؟آن را که دو دست و کیسه از سیم تهیست
فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچتا عشق میان ما بماند بیهیچ
آن را که کلاه سر بباید زد و بردزانست که او بزرگ را دارد خرد
آن جا که مرا با تو همی هست دیدارآن جا روم و روی کنم در دیوار
تا با تو تویی تو را بدین حرف چه کار؟کین آب حیاتست ز آدم بیزار
گر من به ختن ز یار وادارم دستبا ورد و نسا و طوس یار من بس
فاساختن و روی خوش و صفرا کمتا عهد میان ما بماند محکم
من گبر بُدم کنون مسلمان گشتمبد عهد بُدم کنون به فرمان گشتم
جایی که حدیث تو کند خندانمخندان خندان به لب برآید جانم
اشتربان را سرد نباید گفتناو را چو خوشست غریبی و شب رفتن
از ترکستان که بود آرندهٔ توگو «رو، دیگر بیار مانندهٔ تو»
زلفت سیهست مشک را کان گشتیاز بس که بجستی تو همه آن گشتی
گر آن چه بگفتهای به پایان نبریگر شیر شوی ز دست ما جان نبری
هر جا که روی دو گاو کارند و خریخواهی تو به مرو باش خواهی به هری
آراسته و مست به بازار آییای دوست نترسی که گرفتار آیی