شمارهٔ ۲۳
تابم به تن از طرهٔ پیچان تو افتادچاکم به دل از چاک گریبان تو افتاد
گویند دلش نرم توان کرد به گریهکار دلم ای دیده به دامان تو افتاد
گر دیده گستاخ پریشان رخت دیدز آن است که بر زلف پریشان تو افتاد
چون زخم کهن روز و شب آلوده به خون استهر چشم که بر ناوک مژگان تو افتاد
ای دل لب او آب حیات است ندانمچون آتش سوزان شد و در جان تو افتاد