گنج

شمارهٔ ۱۴

ز یار شکوه عاشق به کفر نزدیک استبدی که صاحب روی نکو کند نیک است
دلم در آن خم زلفست گرچه خود دورمچه غم ز دوری راهست دل چو نزدیک است
همای روح سعادت به دام ما افتدعجب که نگسلد این رشته سخت باریک است
فتاده زلف تو چون سایه چراغ به پاتدرست بوده که پای چراغ تاریک است
کسی گمان نبرم کز تو جان تواند بردکه ترک چشم تو آشوب ترک و تاجیک است