گنج

بخش ۴۶ - ولسمنون المحب یصف الوجد والوجود:

قافیه: ر۶ بیت
مبنی وجدتک بالعلوم و وجدهامن ذایجدک بلا وجود یظهر
ایقظتنی بالعلم ثم ترکتنیحیران فیک ملذذا لاابصر
قد کنت اطرب للوجود مروعامالا منک صغیرة قدتنهر
یا غایبا والدهر یبرز عزهطورا یغیبنی و طورا احضر
فنی الوجود بشاهد مشهودةیفنی الوجود و کل معنی یخطر
طرحتنی فی‌بحر قدسک ساحباًابغیک منک بلا وجود یظهر

شیخ الاسلام گفت: کی جنید را گفتند، که این علم از کجا می‌گوئی؟ گفت: ار از کجا بودی پرسیدی. سئل الجنید‍٭ عن النهایة فقال الرجوع الی البدایه.

سهل تستری٭ که می‌برفت از دنیا گفت: هیچکس مانده است که ازین علوم سخن گوید؟ گفت: جوان نیست ببغداد جنید می‌خوانند. وی گفت: جنید برخاست یعنی پدید آمد؟ گفتند: آری سهل سجود شکر کرد و جان بداد.

جنید گوید: هفت ساله بودم، پیش حلقهٔ سری سقطی ٭ فرا دوستم در بازی، مرا باز خواند، سلام کردم، وی سخن می‌گفت، تنگ بایستاده بود، مرا گفت: ای پسر! شکر چیست، توکل چه بود؟ گفتم: کی عطاء وی در معصیت بکار نبری. سری گفت: روز بود که نصیب تو از اللّه، نصیب زبان تو بود.

شیخ الاسلام گفت: که بوبکر نصر قبانی ٭ مرا گفت، که بوعمرو اکاف ٭ گفت مرا باردن، که جنید گفت: که تصوف آنست که ساعتی بنشینی باللّه بی‌تیمار. شیخ الاسلام گفت کی بی‌تیمار چه بود؟ یافت بی‌جستن بود

و دیدن بی‌هسکیدن «نگریستن» که بیننده در دیدار علتست جنید گوید: استغراق الوجد فی العلم خیر من استغراق العلم فی الوجد فرا گفتند: نفس چیست؟ گفت: صدف نور، صدفی است نور در و پیوند جنید گفت:که موافقت با یاران مه از شفقت.

شیخ الاسلام گفت: که طاعت داری مه از حرمت داری.